تبليغاتX
تنهاترين تنها

تنهاترين تنها

می خوام دادبزنم تنهای تنهام

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

مامانم اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوست داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر ، هم راز ، هم درد ، هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا؟  اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :  نه اون هم تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزاره

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و مي گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظر من به درختي تکيه ميکرد با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسي رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت0:18توسط m2 | |

سفر که وسوسه  می شد قطار عاشق بود
وایستگاه پرازانتظار عاشق بود
کنار لحظه پل اشتیاق پر می زد
درون کوفه رویا بهار عاشق بود
به روی ریل قطاری هوای رفتن داشت
تمام واگن وسوت وبخار عاشق بود
در انتظار کسی مانده پا به پا می شد
پیاده که نمی شد سوار عاشق بود
ترن که راه می ا فتاد ایستاد آرام
دلی که با همه دارو ندار عاشق بود

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت0:7توسط m2 | |

 

                   چقدر باید گریه کنم....؟؟؟؟

 

 

                                      تا کی باید گریه کنم....؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت16:48توسط m2 | |

 

داری میگذری ازمن داری رد میشی اسون

حرفی برات ندارم بغضموکردم پنهون

اشکامودرمیاری ولی انگارنه انگار

دستاموبگیرت.دستات برای اخرین بار

یه لحظه چشماتو ببندشایدمنویادت بیاد

همونکه بهش گفتی یه روز جای تو هیچکس نمیاد

این شعره عاشقونه نیست یه التماسه

غرورو گریه میکنم نشکن منو پسم نزن

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت16:46توسط m2 | |

 

دوسش داشتم وبه جز عشقش هیچی نمی خواستم

من چشمای خیسشو نمی خواستم که تو اخرین دیدار بهم هدیه کنه

من لبخنده ارومشو دوست داشتم

خدایا مگه دله ما ادمارو از چی ساختی که اینجوری خوردمیشن؟

خدایا چه گناهی می تونه همچین مجازاتی داشته باشه؟

خدایا کمکم کن تا بتونم تحمل کنم

من فقط دوسش داشتم بی هیچ حرفی

گریه کردم نالیدم

ولی فایده نداشت

اون رفت از کنارم برای همیشه

ومن موندم تنهای تنها.......

 

                                         من عاشقی رو باختم.....

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت16:4توسط m2 | |

تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی

و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت

تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی

تو فرصتی نداشتی

برای برداشتن سیب سرخی از دستانم

فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم

جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند

که لحظه ای توان ایستادن نداری

تو فرزند سفر بودی

و من نواده ی سکوت خویشتن

دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست

برو مسافر

جاده قدم های تو را دلتنگ است...

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت2:2توسط m2 | |

کاش میدانستم انتهای مسیرنگاهت به کجاست...

کاش می بودیومیدیدی بی تو من تنهاترینم...

کاش صدای خسته ی فریاددلمومیشنیدی...

کاش اهنگ غریب نگامومیشنیدی...

کاش ناله های شبونمو میشنیدی...

کاش توسفرعاشقی بالو پرم بودی...

کاش میشدهمیشه به چشمای نازت خیره میشدم...

کاش توی تکه تکه های قلبم مهربونیهای تونقاشی میشد...

کاش به احساساتم اهمیت میدادی...

کاش وقتی میگفتم دوست دارم بهم نمی خندیدی...

کاش به نگاه خستم اهمیت میدادی...

کاش همیشه مال من بودی...

کاش توهم دوسم داشتی...

کاش...کاش....کاش....

ای کاش تمام کاش ها به حقیقت می پیوست...

کاش............

+نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت13:42توسط m2 | |

شبی غمگین شبی بارونی وسرد

                            مرادرغربت فردارهاکردی

         دلم درحسرت دیدارتوماند

   مراچشم انتظارکوچه هاکردی

                        به من میگفتی تنهایی غریب لست

ببین ااغربتش بانن چهاکردی

            تمام هستی ام بودی وندونستی

                            گه درقلبم چه اشوبی به پاکردی

            وهرگزشکستم رانفهمیدی

                                             اگرچه تاته دنیاصداکرد.............

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت16:54توسط m2 | |

بی تو من درهمه شهرغریبم........

بی توکس نشنودازاین دل بشکسته صدایی.......

برنخیزدازمرغک بربسته نوایی...............

توهم بودونبودی توهم شعروسرودی.......

چه گریزی زبرمن که زکویت نگریزم...........

زغم دل باتوهرگزنستیزم............

من ویک لحظه جدایی نتوانم ...........

بی تومن زنده نمانم.............

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت16:43توسط m2 | |

پرسید: به خاطرکی زنده هستی ؟

بااینکه دلم می خواست باتمام وجودداد بزنم

به خاطرتو....بهش گفتم : به خاطرهیچ کس

پرسید:پس به خاطر چه زنده هستی ؟

بااینکه دلم فریاد میزد به خاطرتو.....

بایک بغض غمگین گفتم به خاطرهیچ....

ازش پرسیدم :توبه خاطرچه زنده هستی؟

درحالی که اشک درچشمانش جمع شده بود

گفت: به خاطرکسی که به خاطرهیچ زنده است..........

+نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت11:14توسط m2 | |

ان كس كه مي گفت دوستم دارد........

 

                عاشقي نبودكه به شوق من اومده باشه..........

 

      رهگذري بودكه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت.....

 

                        صداي خش خش برگهاهمان اوازي بود............

 

                    كه من گمان مي كردم مي گويد................

 

                                      

                                        دوستت دارم.......................

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت20:29توسط m2 | |

تنهايي رادوست دارم زيرابي وفانيست ..............

تنهايي رادوست دارم زيراعشق دروغي دران نيست.........

تنهايي رادوست دارم زيرا تجربه اش كردم.........

تنهايي رادوست دارم زيراخداهم تنهاست.......

تنهايي رادوست دارم زيرا........

 

              دركلبه ي تنهاييم درانتظارخواهم گريست......

              وانتظاركشيدنم راپنهان خواهم كرد......

+نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت18:6توسط m2 | |

خوش به حاله اسمون كه هروقت دلش مي گيره بي بهونه مي باره وبه

كسي توجه نمي كنه وازكسي خجالت نمي كشه...مي باره ومي باره....

اونقدر ميباره تادوباره افتابي بشه اونقدرمي باره تادوباره افتابي بشه...

كاش مي شدوقتي كه دلت گرفت اونقدربباري تابالاخره افتابي بشي ...

بعدشم انگارنه انگاركه بارشي بوده.......

+نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت14:17توسط m2 | |

اي اقاقيهاي وحشي كه بي هيچ لبخندي

دركناركلبه ي تاريك من پاگرفته ايد

اي واژه ي تلخ تنهايي اي عابران خسته ي

سرنوشت اي ورقهاي پاره شده درغبار

سهمگين......

اياكسي مرادرخاطرات اشكهايش مي شناسد؟

اياعابران كوچه هاي غم فقط براي يك لحظه

كنارپنجره رازهايم مي نشيندتاقصه ي ملكه ي

ماتم رابازگويم ؟؟؟؟

باشمايم اي ادمهاي شيشه اي

من درحصرت يك تبسم صميمي مانده ام ....

اي كوچه هاي گلي رويا

اياگامهاي ديروزكودكيم راباشادي به من باز

مي گردانيد؟؟؟؟؟

 

 باشمايم اي اسطوره هاي قصرماتم............!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت15:27توسط m2 | |

من ندانستم ازاول كه توبي مهرووفايي

          

                          عهدنابستن ازان به كه ببندي ونپايي

 

دوستان عيب كنندم كه چرادل به تودادم

 

                           بايداول به توگفتن كه چنين خوب چرايي

 

                                                    سعدي................

+نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت17:31توسط m2 | |

قرارنبودهرچه قرارنيست باشد...

قرارتنهابربي قراري بودوبس...

گمان نمي كنم گناه من سنگين ترازنگاه توباشد...

امايقين دارم كه كودك دلت كمترازپيش بهانه ي لالايي هاي

شعرگونه ام را مي گيرد...

مهم نيست ... تنهابرايت مي نويسم ...

 

                                         خودت خواستي تقصيرمن نبود......

 

بي وفايي هاي تو تقصيرمن نيست.كاشكي اون موقعه ها يكم به

دلتنگيهاي من اهميت ميدادي .دل من هنوزم بهونه ي نگاه قشنگتو

مي گيره ولي فقط ميريزه توخودشواين چشمامه كه باهاش اشك

ميريزن .فقط چشمامن كه نمي تونن چشماي نازتوازيادببرن ومدام

 به عكست خيره مي شن ومثه ابرميبارن.بعدازتو دل من ازسنگ شده

ديگه تودلم احساس وعاطفه ومهرومحبت جاشونودادن به بي مهري و

خشونت وحس تنفروانتقام.ولي فقط بهم بگوجواب چشماموچي بدم كه

هنوزم چشم براهه نگاه نازوقشنگته..............

 

                                خيلي بي معرفتي...خيلي.........................

 

+نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت21:17توسط m2 | |

بمان بامن كه من بي تو صدايي خسته در بادم

 

بمان با من كه من بي توخسته وتنهام بمان كه تودليل بودني

بمان كه تپش من بسته به نگاه ارومه توئه بمان كه بودونبوديچ

بمان كه گرمي دستات يادم نمي ره بمان كه قلبم ازدوريت مي ايسته

 

                              بمان بامن كه من بي توخسته ي خستم

 

                                                         بمان بامن كه.............

                                                              

                                                                بمان با من..............

 

                                                                          بمان................

+نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت17:59توسط m2 | |

عشق وعاشقي

 

تاحالا باخودت گفتي عشق چيه وعاشق كيه ؟!؟!؟!

يا اينكه تايكي روديدي ودست وپات شل شد با خودت

گفتي اين يعني عشقو منم شدم عاشق .....

ماچندنمونه عشق داريم :

1-عشقاي الكي : ديروزعاشق اون..امروزعاشق اين

2-عشقاي پوچ : دوسش داري ولي به چشمه خواهري

3-عشقاي ظاهري : فقط واسه تيپوقيافش بخوايش

4-عشقاي كشكي : فقط واسه اينكه به اينو اون بگي اين BFمنه

5-عشقاي نوجواني : دوسش داري ولي اگه شب بايادش خوابيديو

صبح توراه يكي رو ديدي كه يه خورده بينيش كشيده تره ميگي

اين همونيه كه من دنبالشم

6-عشقاي اعتباري : دوسش داري ولي اگه گفت دوست نداره زود

ميري توفكرانتقام

7-عشق واقعي : قلبت ماله اونه و اگه يه روز گفت دوست نداره

دعامي كني به اوني كه دوسش داره برسه وبراش ارزوي سلامتيو

خوشبختي مي كني

 

ديگه تواين دوروزمونه نه عشق پيداميشه نه عاشق

كاشكي همه ي عشقاعشق به ظهوره امام زمان بودو

همه ي عاشقا معشوقشون خدابود ولي حيف كه همه ي

مابه يادهمه چي هستيم به جزخداكه بايدهميشه ممنون

نعمتاي بي شمارش باشيم ..............................

+نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت16:56توسط m2 | |

ازوقتي كه عاشق شدم........

فرصت بيشتري پيداكردم..........

فرصت بيشتري براي اينكه پروازكنم وبعدبه زمين بخورم!

واين عالي است!

هركسي كه شانس پروازكردن وبه زمين خوردن راندارد!

تواين شانس رابه من بخشيدهاي!

متشكرم...........؟

+نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت13:28توسط m2 | |

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان ميرسد

نوبت خاموشي من سهل واسان مي رسد

من كه مي دانم كه تاسرگرم بزم ومستي ام

مرگ ويرانگرچه بي رحم وشتابان مي رسد

پس چراعاشق نباشم پس چراعاشق نباشم

من كه مي دانم به دنيا كوچكترين اعتباري نيست

من كه مي دانم اجل ناخوانده وبيدادگر

وسرزده ميايدوراه فراري نيست

پس چراعاشق نباشم پس چراعاشق نباشم

 

           پس چراعاشق نباشم....!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت18:38توسط m2 | |

عشق

عشق يعنی انتظار و انتظار

                                    عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                                    عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی لحظه های التهاب

                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن

                                    عشق يعنی آب بر آذر زدن

+نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت18:36توسط m2 | |

 سلام من علی هستم و برای اولین بار تو این وبلاگ مطلب میزارم
یه شعر از خودم میزارم امیدوارم که خوشتون بیاد و اگه بده به بزرگواری خودتون ببخشید .

ته اروزو هام چیزی جز مرگ نبود                     تویه رویاهام جز سیاهی رنگ نبود

از درد زیر چشام شده بود کبود                        تو لحظه هام لحظه ی خوشی نبود

تنها کاری که میشد کرد صبر بود                       کشیدن نفس برام مثه سم بود

برای رسیدن به هدفم پاهام سست بود            اومدن خنده به رو لبم مثه کفر بود

ارزش دیدن رنگ فردا واسم مفت بود                زنده بودم ولی همه درا بروم قفل بود

فکر کردن به خوشی مثه فحش بود                 همه میگفتن  زندگی علی رو کشت زود

برای تموم کردن گریه هام میخفتم                    با دیدن خودم تو اینه خودم رو میکشتم

اما تو اوجه خفه گی هام نفس رسید                تویه نقاشی هام شکلی جز قفس کشید

اول میگفتم که این واسم یه  سرگرمیه            اره چند وقت بعد فکرش از سر میره

اما نه کم کم داشت میرفت تو خونم                 باعث شد سنگینی دردا بره از رو شونم

هیچ وقت فکر نمیکردم که بهش فکر کنم         حتی  طعم دوست داشتن رو حس کنم

اما نه سرونوشت دیگه واسم بد ننوشت          زندگی جهنمیم شده بود شبیه بهشت

اره دیگه باهاش زنده شده بودم                       دیگه نمیفگتم که یه زنده به گورم

اما گفت که میره وباز دردام شروع شد             قلبم مثه یه مجروح قرقه به خون شد

اما من میمونم به یادش همیشه                      مردن و رفتن به اون دنیا ته تهشه

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت21:5توسط m2 | |

زمونه ازم پرسيدكيوازهمه بيشتردوست داري ؟

من راجع به توهيچي بهش نگفتم.

اخه رسمه زمونه اينه ......

                 هركيودوست داري ازت ميگيره............

+نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت15:47توسط m2 | |

بهش عادت كرده بودم به نگاهش دل بسته بودم

فكرمي كردم واسم ميمونه مثل نفس بودواسه من

خودش مي دونه امانموندتنهام گذاشت پرزدورفت

چه بي نشونه رفت مي خواستمش امانموندشكستو

رفت چه بي بهونه رفت حالاديگه فرقي نداره مي

خوادبره يا كه بمونه من نمي خوام ببينمش ديگه به

من فكرنكنه.گفتم بروهرجابري منونمي بيني اين

دفعه رويادت باشه اين نقشه روتوكشيدي .روزا

گذشت شباگذشت.مي بينه يه چيزي كم داره مياد

ميگه منوببخش بي تونمي شه ديگه بي تونمي تونم

نه ديگه ديرشده عزيزاشك زلالتونريز .بسه ديگه

مرد غريب ازتونمي خورم فريب...................

+نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت12:58توسط m2 | |

تنهايي چيست؟؟؟

 

تنهايي يعني اينكه به معشوقت بگي دوست دارم

بعدبهت بگه جك نگو...

تنهايي يعني اينكه يه نفروازته دل دوست داشته باشي

ولي نتوني بهش بگي...تنهايي يعني اينكه جلوي همه

مامانت بهت بگه خيلي بچه اي ...

تنهايي يعني اينكه عاشق بشي بعد فكركني دل دردداري....

+نوشته شده در جمعه 19 مهر1387ساعت1:13توسط m2 | |

قلب

      *#####*
     *#######*
   *###########*
  *##############
  ################
  #################         *#####*
  ##################     *##########*
  ##################   *#############*
   #################* ###############*
    #################################*
      ###############################*
       #############################*
        ###########################*
          ########################*
           *####################*
            *#################*
             *##############*
               ############*
                #########*
                *#######*
                 #####*
                  ###*
                  ##*
                  #*

 دنیای من دوستت دارم

تقدیم به Mعزيزم....

+نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت18:39توسط m2 | |

كاش ميگفتن چيست

          انچه ازچشم تو

                  تاعمق وجودم جاريست...

 

يه زماني خيلي سال پيش وقتي ادماناراحت مي شدن يه چيزي از

گوشه ي چشمشون مثه يه قطره اشك جاري ميشد....

احساس قشنگي بودولي هيشكي نمي دونست اسمش چيه.

بعدهمه ي عاشقاجمع شدن اسم اين قطره رو گذاشتن اشك اسم اين

احساسوگريه........

+نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت18:41توسط m2 | |

يه شب خوب تواسمون يه ستاره چشمك زنون خنديدوگفت

كنارتم تااخرش تاپاي جون .ستاره ي قشنگي بود اروم ونازو

مهربون.ستاره شدعاشق منومنم شدم عاشق اون .اما زيادطول

نكشيدعشق منوستاره جون .ستاره رفت بارفتنش منم شدم بي

هم زبون .حالاشبابه ياداون چشمامومي دوزم به اسمون.دلم

مي خواد دادبزنم :اين بود قولوقرارمون ؟

تورفتيوبارفتنت نذاشتي حتي يك نشون

دوست دارم ستاره جون تااخرش تاپاي جون........

+نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت18:20توسط m2 | |

چشمهاي عاشق

 

دخترنابينا دوست پسرشوخيلي دوست داشت و

هميشه بهش مي گفت اگه چشم داشتم هميشه

باهات مي موندم ..تااينكه يه روزيكي پيداميشه و

چشماشوميده به دختره ..دختره وقتي ميبينه دوست

پسرش نابيناست بهش ميگه براي هميشه ازپيشم برو

پسره وقتي داشت مي رفت برميگرده ولبخنده تلخي

ميزنه وميگه : فقط مراقب چشمام باش ...............

+نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت18:19توسط m2 | |

امروز ارزوهايت راروي بال فرشته هابزار

وتارسيدنشون بع اسمون دعاكن .صداي اجابت

 كه به دلت رسيد ماروهم فراموش نكن

 

                                                    A & R

+نوشته شده در پنجشنبه 11 مهر1387ساعت23:11توسط m2 | |